کد خبر : 69644تاریخ ثبت : 1396/10/10 10:12:58
حباب شهری بنام کنگان

حباب شهری بنام کنگان

ما مردم اینجا چقدر قناعت پیشه و خوش باوریم. دیروز دیدند فراموشکاریم خودشان را بجای "خودمان "جازدند، دیدند کم زبانیم و در ابراز حرف یومیه مان مانده ایم؟ بجای ما حرف زدند آن هم چه جالب حرف خودشان زدند و بعد به درک مان قالب کردند که این حرف شما بود که زدیم.

به گزارش کوگانا، اگر حکمای یونان باستان (افلاطون و ارسطو) از  «مدینه فاضله» منظور خود بعنوان "آرمان شهر" یاد کردند و اینان در روزگار معاصر حاضر بودند بی شک  برای پیدا کردن متضاد آن در جهت نشان دادن بی در و پیکری یک جامعه دچار زحمت چندانی نمی شدند و حباب شهر کنگان را بدون هیچ تردید و درنگی در مقابل و تضاد با آن اصطلاح باستانی خود بر می گزیدند و به همه نشان می دادند.

و از زبان مردم این شهر می نوشتند: ما مردم اینجا چقدر قناعت پیشه و خوش باوریم. دیروز دیدند فراموشکاریم خودشان را بجای "خودمان "جازدند، دیدند کم زبانیم و در ابراز حرف یومیه مان مانده ایم؟ بجای ما حرف زدند آن هم چه جالب حرف خودشان زدند و بعد به درک مان قالب کردند که این حرف شما بود که زدیم.

دیدند که از میراث پدر و زبان مادریمان، هویت شهرمان و ارث فرهنگی مان بدوریم، اساسنامه ی شهروندی و روزمه فرهنگی و تاریخ سربرهم بندی برایمان تدوین کردند، که بیا و ببین.

دیدند از کار علمی و حقوقی و عمق پی بردن فوری به مفاهیم فاصله داریم. خودشان قیومیت ما را به عهده گرفته و راه تهران در پیش گرفتند تا درعین بی خبری ما خود در آنجا همانند طوطی کل روغن ریخته بله قربان گوبا شند و در اینجا برای ما همچون "ققنوس" آن پرنده ی افسانه ی هزار آواز نامانوس بخوانند و از ما پنهان شدن در زیر سایه امن خود بخواهند.

دیدند راه چاره نداریم، برایم چاله حفر کردند. و ما را به آنچاله سرازیر کردند تا بوقت دلتتنگی و خستگی از خودشان طناب خروج از چاله بخواهیم و قتی دست به طناب آنها بردیم ما را به چاه هل دادند و باز امدادگر به وقت ضرورت خودشان بودند در آغاز عرقچین برسرما گذاشتند چون برایمان تنگ بود کلاه گشادتری گذاشتند.

دیدند با هوای گرم و شرجی می سازیم پس انواع گازهای رنگی و کلر واوره و دوده هم به آن اضافه کردند.

چون دیدند نجیب هستیم و کم توقع و اصیل ،رفیق پایه شان شدیم برای سوء استفاده بی بدیل آنگاه خود شان را به پیکرمان "وصله" کردند و همچون زالو به مکیدنمان همت کردند، اسمش را "زالو درمانی"  گذاشتند.

و چون از رفتارمان فهمیدند که خیلی اهل حساب و کتاب نیستیم، لطف کردند به حسابمان با خورده  حساب دقیق رسیدند.

خواستیم در این قناعت کده کاری آغاز کنیم و خانه ی بسازیم، نانمان را آجر کردند گفتند:این هم مجوز آسمان خراش بسوز و بساز، دیروز از کمبود سلمانی رنج می بردیم امروز از فراوانی بیماری طاسی و کچلی در غصه و عذابیم دیروز قدر حبیب را ندانستیم امروز حباب را محبوب خود می پنداریم.

دیروز اقناعمان کردند که از عدم شور و نشاط افسرده اید ولی امروز کساد بازار و بساط صوری سور وسات ما را پژمرده کرده است. همه چیز مصنوعی است حتی لبخند و اینجا وقتی عمیق می شوی همه چیز به تلخند منتهی می شود.

روزگار شگفتی است باغچه مان خشک است ولی هر روز دسته گلی به آب می دهیم مرغکان تخمی نمی گذارند و خروس های مان بانگ شنیدنی برنمی آورند ولی هر روز گاومان می زاید.

دیروز برایمان جا انداختند که عقب مانده اید مدیران و کارگران بومی را جرح و تعدیل کردند و حقوق کارگرانمان را تضعیع و امروز برای نمونه هم مشابه که شده می توان با تلخند گفت: دیروز که نوجوان بودیم مشکل مزاحمت" ته سیگاری "داشتیم ولی امروز که مدرنیته و پیروپاتال شده ایم مشکل "ته لنجی" داریم انسان دیگرجایز ال "پیشرفت" است.

شهر حبابی من اینطور نیست شهر حبابی من!  تو چه چه میگونی، تو حق داری از من گله کنی و من با تو درد دل، این گسل تاریخی و سوء تفاهم بد موقع و بی محل اکنون درد مشترک ماست هر دو می توانیم به یکدیگر بگوئیم مرا یاد تو را فراموش زیرا آن چنان که بزرگی گفته است نوشتن برای از "یاد بردن" است نه برای" بیاد آوردن"!

 

عبدالمجید اورا

اخبار مرتبط
    کلمات کلیدی
    ثبت دیدگاه